پیش از این تو را در این دنیای فانی ندیده بودم...
وقتی نگاهت را دیدم
آشنا بودی...
نمی دانم...  شاید
هزاران سال، پیش از این
من و تو، هر دو در یک سرزمین رؤیایی با هم زندگی کردیم...
شاید... شاید همان روزهایی که غم، تمام وجودم را فراگرفته بود،
تو بودی که با لبخندی زیبا، شادی را به من هدیه دادی
نمی دانم... گمانی  می گوید
 آن روز که خار گلی، انگشتم را زخمی کرده بود،
تو بودی که  مرهم شفابخش عشق را بر انگشت خون آلود من نهادی...
 وقتی از چشمان تیره ابر اندوه، باران غم می بارید
تو چتر مهربانی را آهسته بر سرم باز کردی
یادم هست وقتی ناامید و نگران بودم 
تو گفتی عاشق نور و امید و روشنی باشم
چه سرزمین زیبایی بود، چه روزها و لحظات خاطره انگیزی داشتیم....

مهربانم...
پیش از این تو را در این دنیای فانی ندیده بودم...
اما، تو را آن روز، من دیدم...روح تو را درک کردم....به یقین رسیدم...
 و بعد از آن، تو را در آبی دریا، تو را در خنده خورشید
تو را در گریه های ابر، تو را در جاری هر رود
تو را در لابه لای شب بوها
تو را در لحظه های شاد و غمناکم
...
تو را هر لحظه من می بینم
و تا جایی که در من یک نفس باقی است
و حتی بعد از آن هم، من، تو را هر لحظه خواهم دید...