سالگرد پیوند عاشقانه ما

وقتی دل سودایی میرفت به بستانها —— بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل —— تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها، وی مُهر تو بر لبها —— وی شور تو در سرها، وی سرّ تو در جانها
تا عهد تو در بستم، عهد همه بشکستم —— بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن —— کوته نظری باشد، رفتن به گلستانها
آنرا که چنین دردی از پای دراندازد —— باید که فروشوید دست از همه درمانها
گر در طلبش رنجی، ما را برسد شاید —— چون عشق حرم باشد، سهل ست بیابانها
هر تیر که در کیش ست، گر بر دل ریش آید —— ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها
هر کو نظری دارد،با یار کمان ابرو —— باید که سپر باشد، پیش همه پیکانها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش —— میگویم و بعد از من گویند به دورانها


ای مه و مهر روز و شب آینه دار حُسن تو.... حُسن،جمال خویش را در تو نگاه می کند

آفتاب تابان قلب من...بهترینم....باز هم سالگرد پیوند عاشقانه مان فرا رسیده...خداوند عشق و مهربانی را شکرگذارم برای هدیه جاودانی و موهبتی با شکوه که در دل من و تو نهاد...بدان که زندگی را در کنار تو و عشق جاودان مان می ستایم و تا ابد در کنار تو می مانم...همیشه دوستت دارم...همیشه....

من آن عاشق ترین پروانه هستم....که عهدی بر سر جان با تو بستم
تو آن شمع خرامان سوز هستی...که چون آتش به جان من نشستی

میلاد مهربانترین و عزیزترین وجود دنیا

آمد بهار خرم آمد نگار ما /  چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما
آمد مهی که مجلس جان، زو منورست /  تا بشکند ز باده گلگون خمار ما
شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی /  ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما
پاینده باش ای مه و پاینده عمر باش / در بیشه جهان ز برای شکار ما
دریا به جوش از تو که بی‌مثل گوهری /  کهسار در خروش که ای یار غار ما
در روز بزم ساقی دریاعطای ما /  در روز رزم شیر نر و ذوالفقار ما
چونی در این غریبی و چونی در این سفر /  برخیز تا رویم به سوی دیار ما
ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیست  / ما را کشان کنید سوی جویبار ما
سوی پری رخی که بر آن چشم‌ها نشست / آرام عقل مست و دل بی‌قرار ما
شد ماه در گدازش سوداش همچو ما /  شد آفتاب از رخ او یادگار ما
ای رونق صباح و صبوح ظریف ما /  وی دولت پیاپی بیش از شمار ما
جامی چو آفتاب پرآتش بگیر زود  / درکش به روی چون قمر شهریار ما
این نیم کاره ماند و دل من ز کار شد  / کار او کند که هست خداوندگار ما

**********

ای همیشه خوب
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده ها ت
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه های دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک

 

7 آذر ماه، سالروز میلادت را با گلهای رز، شمع، هدیه، کیک و غذایی که می دانم دوست داری، با هم و در کنار هم عاشقانه ی عاشقانه جشن می گیریم...
از خداوند مهربان سپاسگزارم که مهربان ترین، دوست داشتنی ترین و بزرگوارترین وجود دنیا را برای من آفرید...و عشقی جاودان و زیبا را به ما عطا کرد...


شادی، سلامتی و سربلندیت آرزوی من است عزیزترینم...


"تولدت مبارک"

 

تقدیم به تو...

سرسبزترین بهار، تقدیم تو باد

آوای خوش هزار، تقدیم تو باد

 

گویند: لحظه ای است روییدن عشق

آن لحظه، هزار بار تقدیم تو باد

 

تقدیم به توِ، که خداوند، آرامش مرا در وجود بی بدیل و مهربان تو قرار داد...

"سالروز خجسته تولدت مبارک"

 

از عشق با عشق


اين شب ها، شب عشق است

با نام علي، "عشق" آغاز مي شود

و با نام او جاودانه ...

به نام علي

با ياد علي

با ياري علي

سال ديگري بر آغاز پيوند جاودانه و عاشقانه ما افزوده شد

و

با نام علي

با ياد علي

و

با ياري علي

اين پيوند بر قله عشق نورافشاني خواهد كرد ...

و من زنده ام با نفسي كه از عشق تو مي آيد:

چه خوش است بوي عشق از نفس نيازمندان ...

مبارك باد اين همرازي و همدلي كه از عشق با عشق مي آيد...

مبارك باد!


ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر...  از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر 
تا تو مصور شدی در دل یکتای من...جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر 
عیب کنندم که چند در پی خوبان روی...چون نرود بنده وار هر که برندش اسیر
گر نبرم ناز دوست کیست که مانند اوست...کبر کند بی خلاف هر که بود بی‌نظیر

تو آشنای منی...شادی بزرگ منی...تو عاشقانه ترین شعر و ترانه هستی،از جنس مهر و صفا...در روزگار این همه تنهایی... تو عدل و آفتابی....نور و نوازشی...تپشی در دل ...نوری بر جان...
موج عشق و مهر  را در چشمانت می ستایم...خنده هایت را عاشقانه دوست دارم...صبوریت را ارج می نهم...مهرت را بر دل حک کرده ام...وجودت،حضورت،گرمایت،عشقت به من امید می دهد...امید بودن،زندگی کردن،کمال را جستن...می خواهم با تو و همراه تو در راه کمال، ثابت قدم باشم....

ای آفتاب تابان زندگی من همیشه جاودانه بتاب...از تابش مهر و عشق تو عشقمان پایدار و مهرمان افزون باد...


می شنوم می شنوم آشناست
 موسیقی ِ چشم ِ تو در گوش ِ من
 موج ِ نگاه ِ تو هماواز ِ ناز
 ریخت چو مهتاب در آغوش ِ من
 می شنوم، در نگه ِ گرم ِ توست
 گم شده گلبانگ ِ بهشت ِ امید
 این همه گشتم من و ، دلخواه ِ من
 در نگه ِ گرم ِ تو می آرمید
زمزمه ی شعر ِ نگاه ِ تو را
 می شنوم ، با دل و جان آشناست
اشک ِ زلال ِ غزل حافظ است
 نغمه ی مرغان ِ بهشتی نواست
 می شنوم ، در نگه ِ گرم توست
 نغمه ی آن شاهد رؤیانشین
 باز ز گلبانگ ِ تو سر می کشد
 شعله ی این آرزوی آتشین
 موسیقی چشم ِ تو گویاتر است
 از لب ِ پر ناله و آواز ِ من
 وه که تو هم گر بتوانی شنید
 زین نگه ِ نغمه سرا راز ِ من

"مهربانترینم دومین سالگرد پیوند عاشقانه مان مبارک باد"

دومین سالگرد نامزدی و پیوند عاشقانه ی من و تو

 

قلب من و تو  را
پیوند جاودانه مهری ست در نهان
پیوند جاودانه ما ناگسسته باد
تا آخرین دم از نفس واپسین من
این عهد بسته باد


"دومین سالگرد نامزدی و پیوند عاشقانه مان شیرین و تا ابد جاودان باد"

بهترینم...مهربان ترینم، همیشه دوستت دارم...دوستت دارم

بخوان! خدای را بخوان ...!

نه!

باور كردني نبود...

حتي،

حتي سخت بود!

اما الهه وجود پاك و مترنم از نغمه هاي آسماني و الهي تو

در گوش من بانگ زد:

كه خدا چون با اوست

با تو هم هست

اصلاً او وجود عيني يك تقدس است!

و من تو را بيش از پيش باور كردم،

و فرياد زدم:

يا خدا!

يا حسين!

يا علي!

و چه زيبا پاسخ دادند به خاطر صفاي درون خودت

و من باز هم بيشتر باور كردم كه:

بخوان! خداي را بخوان!

گره گشاي را بخوان! ...

و تو خواندي

و من خواندم

و من ماندم

و تو ماندي

و خدا براي هميشه مي ماند!

و نواي طربناك آسماني خود را

از زبان تو

براي من مي خواند!

 

جشن عشق و احساس در روز زیبای تو

 شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد                            و آن سیمبرم آمد و آن کان زرم آمد 
مستی سرم آمد نور نظرم آمد                                     چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد 
آن راهزنم آمد توبه شکنم آمد                                      و آن یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد 
آن کس که همی‌جستم دی من به چراغ او را                  امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد 
دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر                               زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد 
آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین                    وان هضم و گوارش بین چون گل شکرم آمد 
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد                                وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد 
امروز سلیمانم کانگشتریم دادی                                   و آن تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد 
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم                       یا رب چه سعادت‌ها که زین سفرم آمد 
وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم                       وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد 
وقتست که درتابم چون صبح در این عالم                       وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد 
بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا                                   جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد

امروز....7 آذر ماه... كه به زيبايي همزمان شده است با روز عيد قربان....
روز زيبايت را با هم و در كنار هم، زيبا و دلنشين و عاشقانه جشن خواهيم گرفت...
جشن عشق و احساس و صميميت و مهرباني....جاودان و ماندگار....
با تولّدت در خزان،تمامي روزهايم را بهار كردي....
"روزت مبارك عزيزترينم"

خجسته...

راستش هر چه به ذهنم فشار آوردم كه براي تولدت چه بنويسم، من را ياري نكرد جز اين كه بگويم:

"خوش آمد گل و زان خوش تر نباشد..."

تولدت مبارك. اين سبد گل هزاران بار تقديم تو باد. راستش كم آوردم!  ممنون به خاطر همه چيز...

 

اولین سالگرد پیوند عاشقانه ی ما

 

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

 

تو هستی من شدی از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

******

گویی تو را از ازل دوست داشته ام....

تو را تا ابد دوست خواهم داشت...

من و تو در دریاهای ترانه و عشق غوطه خورده ایم...

هرگز از دلم بیرون نخواهی رفت...

عشقت در قلب و جانم ماندگار و جاودان خواهد ماند.

 

عشق من....عزیزترینم...بهترینم...

"مبارک باد اولین سالگرد پیوند عاشقانه مان"

 

تقدیم به عشقم - به مناسبت سالروز نامزدی مان...


 


 ای نگاهت خنده مهتاب ها
 بر پرند رنگ رنگ خواب ها
ای صفای جاودان هر چه هست
باغ ها گل ها سحر ها آب ها
 ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها خورشید ها مهتاب ها
ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشن محراب ها
ناز نوشین تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها
در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها
 

خنده ات آیینه ی خورشید هاست
در نگاهت صد هزار آهو رهاست
میوه ای شیرین تر از تو کی دهد
 باغ سبز عشق کو بی منتهاست
برگی از باغ سخن هات ار بود
 هستی صد باغ و بارانش بهاست
 پیش اشراق تو در لاهوت عشق
شمس و صد منظومه شمسی سهاست
در سکوتم اژدهایی خفته است
که دهانش دوزخ این لحظه هاست
کن خموش این دوزخ از گفتار سبز
کان زمرد دافع این اژدهاست


در نگاه من بهارانی هنوز
پاک تر از چشمه سارانی هنوز
روشنایی بخش چشم آرزو
خنده صبح بهارانی هنوز
در مشام جان به دشت یاد ها
یاد صبح و بوی بارانی هنوز
در تموز تشنه کامی های من
برف پاک کوه سارانی هنوز
 در طلوع روشن صبح بهار
عطر پاک جوکنارانی هنوز
کشت زار آرزوهای مرا
برق سوزانی و بارانی هنوز

 
 
در شب من خنده ی خورشید باش
 ‌آفتاب ظلمت تردید باش
ای همای پرفشان در اوج ها
سایه ی عشق منی جاوید باش
 ای صبوحی بخش می خواران عشق
 در شبان غم صباح عید باش
آسمان آرزوهای مرا
روشنای خنده ی ناهید باش
با خیالت خلوتی آراستم
 خود بیا و ساغر امید باش
 


۱۲ اردیبهشت ماه در سالگرد نامزدی مان؛  ای عشق من جاوید باش...
 تقدیم به بهترین و  مهربانترین و عزیزترینم 

 

این عشق ماندنی ست...

 

 

این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستن

                              سرودنی ست

 

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

شعر بلند حافظ

از تو شنودنی ست

 

این سر

         - نه مست باده،

این سر که مست

                    مست دو چشم سیاه توست

اینک به خاک پای تو می سایم

کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست

 

تنها تو را ستودم

آنسان ستودمت که بدانند مردمان

محبوب من به سان خدایان ستودنی ست

 

من پاکباز عاشقم

از عاشقان ِ تو

با مرگم آزمای

با مرگ اگر که شیوه ی تو آزمودنی ست

 

این تیره روزگار

در پرده ی غبار دلم را فرو گرفت

تنها به خنده

      یا به شِکر خنده های تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست

 

در روزگار هر که ندزدید مفت باخت

من نیز می ربایم

اما چه؟

        -بوسه،

               بوسه از آن لب ربودنی ست

 

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود

غیر از تو،هر که بود

                      هر آنچه نمود

                                  نیست

 

بگشای در به روی من و عهد عشق بند

کاین عهد بستنی

                   - این در گشودنی ست

 

این شعر خواندنی

این عشق ماندنی

این شور بودنی ست

 

این لحظه های پرشور

این لحظه های ناب

این لحظه های با تو نشستن

                             - سرودنی ست

 

می نویسم اما ...

می نویسم، اما

همه این نیست،

اصلاً در نوشتار نمي گنجد،

در گفتار هم،

و شايد تنها در يك نگاه

كه آسمان به ياري اش مي شتابد

تا بگويد:

تويي تنها كه مي ماني...

تويي تنها كه مي داني...

 

روز زیبای من و تو...

 

"امروز" روز زیبایت را ؛ با هم، در کنار هم...

زیبا و دلنشین، جاودان خواهیم کرد...

با تولدت در خزان تمامی روزهایم را بهار کردی...

 

عزیزترینم؛

با عشقی جاودان اولین در کنارِ هم بودنمان را،

در روز تولدت دلنشین تر از همیشه،

تبریک می گویم...

باشد تا گرمی بهار سبز پیوندمان،

همه روزهای تو را،

سرشار از عشق و زیبایی کند.

 

دوستت دارم...

 

بالاخره اون روز اومد...

 

دوری...

انتظار...

سختی...

سیل...

زمستون...

اشک...

همه شدن:

نزدیکی...

وصال...

آرامش...

نم نم بارون...

بهار...

خنده...

دیگه از خدا چی می خوایم؟

به خدا اون روز اومد...

و تو هم خوش اومدی

 

 

باز باران...

 

این همه بهار که بود، گذشت...

آن همه گل که بود، گذشت...

ترنم بهاری گذشت...

اما عشق ماند

و

تو ماندی

و

حضورت در قلب من...

و

باز باران

با ترانه می خواند: "ای عشق! همه بهانه از توست..."

از تو...

 

روز عشق و پیوند ما...

 

 

از آن روزگاران، آنان که با اراده ی خداوندی برای پیوستگی خلق شده اند، همچنان عاشقانه در جستجوی یکدیگرند و با اشتیاقی شتاب آمیز سراغ هم را می گیرند تا مگر روزی از نو به هم بپیوندند و راه سراپرده ی ابدیت پیش گیرند...

"دیگر، برای خدا احتیاجی به بازآفرینی نیست،

زیرا از این پس ماییم که به نیروی عشق برای او جهان می آفرینیم."

 

۱۲ اردیبهشت روز عشق و پیوند ما بود...

همیشه ...

و تا ابد...

شیرین و جاودان  باد.

 

 

عشق...

 

 

آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.

پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.

سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:

 

هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد...

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.

و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد...

و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.

 

و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.

هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.

 

زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ، به صليب نيز ميكشد.

و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.

 

و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .

همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.

 

عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.

آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند.

و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.

سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.

و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد.

 

عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.و بدين معرفت با قلب زندگي

پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.

 

اما اگر از ترس بلا و آزمون، تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد ،

خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد.

و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد.

به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست،

جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.

و مي گرييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.

 

عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.

و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.

عشق نه مالك است و نه مملوك.

زيرا عشق براي عشق كافي است.

 

وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."

 

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ، بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند

حركت شما را هدايت مي كند.

 

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد،

آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.

آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.

آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.

آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد،

و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.

آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.

 

آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد...

و به خواب رويد ، با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.

 

"از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران - ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي"

بهار من و تو

 

بهار اومده،

بدون سر و صدا و فخر فروشی و با آرامش و سادگی و بی پیرایگی تمام

بهار من و تو هم که اومده بود؛

اون هم بدون سر و صدا،

تمام و کمال،

انگار یه چیزی این وسط می خواد فریاد شوق سر بده.

می دونی چیه؟

من هم نمی دونم!

فقط می دونم که می خواد داد بزنه!

بهارت مبارک...

 


بهترین ها برای تو که "بهترینی"...

خوب ترین ها برای تو که "خوب ترینی"...

شادیها...سربلندیها...توفیق ها...برای تو که "والاترینی"...

و در آغاز فصلی دیگر، سالی دیگر...عشق من ...یاد و دعای من برای تو که "عزیزترینی"...

 

عزیزترینم ...با "تو" هر روز من نوروز و عید است...

نوروزت مبارک...

نوروزمان مبارک...

 

 

من و تو...

 

من و تو...

 

 

من و تو يکی دهانيم

که با همه صدايش

به زيباتر سرودي خواناست.

 

من و تو يکي ديدگانيم

که دنيا را هر دم در منظر خويش تازه تر مي سازد.

 

نفرتي

از هر آنچه بازمان دارد

از هر آنچه محصورمان کند

از هر آنچه واداردمان که به دنبال بنگريم،

دستي

که خطي گستاخ به باطل مي کشد.

 

من و تو يکي شوريم

از هر شعله اي برتر،

که هيچ گاه شکست را بر ما چيرگي نيست

چرا که از عشق

روئينه تنيم.

 

و پرستويي که در پناه بام، آشيان کرده است

با آمد شدني شتابناک

خانه را از خدايي گمشده لبريز مي کند...

 

 

 

می خواهمت...

می خواهمت...

برای سر گذاشتن بر روی شانه هایت،

برای گریه کردن در دامان پر مهرت...

برای نوازش تارهای ساز دلم...

می خواهمت چنین که می خوانی...

من هیچ چیز نمی دانم

هیچ چیز نمی توانم بنگارم

هیچ چیز نمی توانم بشنوم

هیچ چیز نمی توانم بخوانم

هیچ چیز نمی توانم بدانم

جز این که می خواهمت...

پس می خواهمت...

 

تولد تو...

 

 

صلا یا ایها العشاّق کان مه رو نگار آمد

میان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد

 

بشارت می پرستان را که کار افتاد مستان را

که بزم روح گستردند و باده بی خمار آمد

 

قیامت در قیامت بین نگار سرو قامت بین

کزو عالم بهشتی شد هزاران نوبهار آمد

 

چو او آب حیات آمد چرا آتش برانگیزد

چو او باشد قرار جان چرا جان بی قرار آمد

 

چو کار جان به جان آمد ندای الامان آمد

که لشکرهای عشق او به دروازه حصار آمد

 

نه اول ماند و نی آخر مرا در عشق آن فاخر

که عاشق همچو نی آمد و عشق او چو نار آمد

 

خوب ِ خوب نازنین من....

"بهترین ِ بهترین من..."

 

"سالروز میلادت مبارک باد"

 

زیباترین سالها از آن ِ تو باد که شیرین ترین یادها از آن ِ توست.

 

چه فرقي مي كند...

 

 

چه فرقي مي كند

من عاشق تو باشم

يا تو عاشق من

چه فرقي مي كند

رنگين كمان

از كدام سمت آسمان

آغاز شود

 

اينجا

خلاصه دنياست

پنج و نيم غروب

قرار

مه

ايستگاه

باران

و قطاري

كه يا تو را مي آورد

يا مرا مي برد...

 

از یک اسیر خسته تا حضرت عشق...

 

انگار حادثه ها نظم ندارند!

گاهی از کاهی، کوهی می سازند

و گاهی یک کوه را به هیچ هم به حساب نمی آورند!

تو غریب،

من یک اسیر خسته،

که سودای ناخجسته،

هدیه ای بود از قاموس بی ناموس،

ارزانی بر من!

تا که فریادی به گوش جانم رسید:

"هله! بشکن این قفل زندان بی عشقی را."

من معنی پیک را تنها در ذهن دنیامداران خسته از خود یافته بودم،

و حال می دانم:

گاهی یک پیک، یعنی جان؛ یعنی مراد؛ یعنی خدا؛ یعنی...

پیک لبی می خواهم،

پیک جانی می دهم،

که...

بنگرید!

قیامت همین جا است،

در همین نزدیکی،

نزدیک تراز رگ گردن به شما،

یا جام زهر است ریخته در حلقوم به اصطلاح بر کام دل رسیدگان نامراد

و یا جرعه ی نابی است از می چشمان تو تا مستی بی حساب،

که قیامت من همین است بی قیامت!

آخر یک کرشمه کافی است برای برپایی قیامتی!

یار در خانه بود،

و من چشم به در!

"بگذار تا مقابل روی تو بگذریم"

خداوندگارا!

نعمت قیامت پایدار را

بر من ارزانی دار.

نیک می دانم که می خواهی و می خوانی...

و

خداحافظ ای اسیر خسته!

ای بر در زخم ها نشسته!

ای...

و درود ای نامدارترین نامداران این دیار:

ای حضرت عشق!

نشاط زندگی ام، بهار جوانی ام

می گویند: بهار جوانی!

می گفتم: یعنی چه؟

کجا است؟

چیست؟

کیست؟

بهار...

جوانی...

آن سان که تو آمدی،

این سان که عشق آمد.

آن گاه که برق نگاه تو بر من طراویدن گرفت،

این گاه که نشاط زندگی ام را

با جوانه ی مهربانی به من بخشیدی.

پنجره ای رو به گلستان عشق،

به رویم باز شد

و

بهار جوانی ام به من تقدیم شد...

آن گاه که تو آمدی...

آن گاه...

عاشقانه...

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تواَم سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی ام بخشیده از اندوه، بیش

 

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من

ای ز گندم زارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای درِ بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با تواَم دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر،جز درد خوشبختی م نیست

این دل تنگ من و این بارِ نور؟

های و هوی زندگی در قعر گور؟

 

ای دو چشمانت چمنزاران ِ من

داغ ِ چشمت خورده بر چشمان ِ من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دوبال زرنشان

آمده، از دوردست آسمان

از تو تنهایی ام خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگ هام را سیلاب تو

در جهانی این چنین سرد و سیاه

با قدمهایت، قدم هایم به راه

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هُرم خواهش سوخته

آه،ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران ِ تنم

آه، ای روشن طلوع ِ بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه،آه! ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر، سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگی ست

چلچراغی در سکوت و تیرگی ست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

 

این دگر من نیستم،من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادی ام یکدم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

 

این دل ِ تنگ من و این دود ِ عود؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

 

ای نگاهت لای لای ِ سِحربار

گاهوارِ کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لحظه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

طنین زندگی...

 

آوای مهر،

طنین زندگی،

سرود شادی،

پیام عطوفت،

و صدای پای لحظه های زندگی ام را آن گاه شنیدم که تو، ناقوس عشق اش را به صدا درآوردی.

جای جای دلم، گوشه ی میخانه ی توست و گوشه ی گوشه ی ذهنم، پ از تصویر میگساری های من و تو.

بی سبب نیست که سرودند:

"به هوش بودم از اوّل که دل به کس نسپارم      شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه، هوشم"

بگذار تا بیشتر بمانم با تو،

نه! بیشتر نه، بلکه تا ابد.

می دانم که می خواهی و می گذاری،

آن گونه که حضرت عشق آفرین مان خواست و می خواهد.

بگذار تا مقابل روی تو بگذرم، دزدیده در شمایل خوب تو بنگرم...

می گذاری!

 

غریبه آشنا...

 

پیش از این تو را در این دنیای فانی ندیده بودم...
وقتی نگاهت را دیدم
آشنا بودی...
نمی دانم...  شاید
هزاران سال، پیش از این
من و تو، هر دو در یک سرزمین رؤیایی با هم زندگی کردیم...
شاید... شاید همان روزهایی که غم، تمام وجودم را فراگرفته بود،
تو بودی که با لبخندی زیبا، شادی را به من هدیه دادی
نمی دانم... گمانی  می گوید
 آن روز که خار گلی، انگشتم را زخمی کرده بود،
تو بودی که  مرهم شفابخش عشق را بر انگشت خون آلود من نهادی...
 وقتی از چشمان تیره ابر اندوه، باران غم می بارید
تو چتر مهربانی را آهسته بر سرم باز کردی
یادم هست وقتی ناامید و نگران بودم 
تو گفتی عاشق نور و امید و روشنی باشم
چه سرزمین زیبایی بود، چه روزها و لحظات خاطره انگیزی داشتیم....

مهربانم...
پیش از این تو را در این دنیای فانی ندیده بودم...
اما، تو را آن روز، من دیدم...روح تو را درک کردم....به یقین رسیدم...
 و بعد از آن، تو را در آبی دریا، تو را در خنده خورشید
تو را در گریه های ابر، تو را در جاری هر رود
تو را در لابه لای شب بوها
تو را در لحظه های شاد و غمناکم
...
تو را هر لحظه من می بینم
و تا جایی که در من یک نفس باقی است
و حتی بعد از آن هم، من، تو را هر لحظه خواهم دید...

 

انگار دیده بودمت ای دوست...

 

یک نگاه آشنا،

پر از مهر و صفا،

با روی گشاده و لب خندان و پر امید،

انگار دیده بودمت ای دوست...

انگار حضور ثانیه ها را

همراه با عاطفه

هدیه ام دادی

و

ترانه ی دوستی را

در خلوتی

تنها برای من سرودی!

وه که چه واژه هایی!

من تو را نمی شناختم ات،

امّا عجیب آشنا بودی!

یک بغل عشق را تقدیم من کردی،

آن گونه که حضرت دادار در کنه تو، به امانت گذاشته بود،

و اینک

منم و یک آشنای دیرینه که نمی شناسم اش!

و او، تویی!

بمان...

 

 

 

مرا در خواب دیدی...

 
من تمامی‌ مُرد‌گان بودم:
مُرده‌ی پرندگانی که می‌خوانند
و خاموش‌اند،
مُرده‌ی زیباترین ِ جانوران
بر خاک و در آب،
مُرده‌ی آدمیان
از بد و خوب.
 
من آن‌جا بودم
در گذشته
بی‌سرود...
 
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی

 
به‌مهر
   
        مرا
  
           بی‌گاه
  
                   در خواب دیدی
 

و با تو
 
بیدار شدم...
 
 

می خواستم تو باشی...

وقتی درود گفتم، ناگه جواب دادی، با یک اشاره ی دل

آن گاه خنده ها را، تقدیم عشق کردی، با صد ترانه ی دل

همیشه حسرت می خوردم که نیست!

نبود هم...

در کتاب ها خوانده بودم که:

" آن مرد با اسب در باران آمد!"

امّا کدام مرد؟ کدام اسب...؟!

همیشه پشت آخرین جمله ی ذهنم سه نقطه می گذاشتم تا جای خالی اش را برای ام پر کنند...!

انگار طلسم شده بود:

"خانه ی در به دریم از ته و بن ویران بود."

... و او آمد.

... که او در باران با نور  آمد،

... او در باران با شور آمد.

... او انار دارد.

... او، اوست!

... و هنوز هم هستند سه نقطه هایی که تا ابد ادامه دارند!

، و من می خواستم تو باشی...