می خواستم تو باشی...
وقتی درود گفتم، ناگه جواب دادی، با یک اشاره ی دل
آن گاه خنده ها را، تقدیم عشق کردی، با صد ترانه ی دل
همیشه حسرت می خوردم که نیست!
نبود هم...
در کتاب ها خوانده بودم که:
" آن مرد با اسب در باران آمد!"
امّا کدام مرد؟ کدام اسب...؟!
همیشه پشت آخرین جمله ی ذهنم سه نقطه می گذاشتم تا جای خالی اش را برای ام پر کنند...!
انگار طلسم شده بود:
"خانه ی در به دریم از ته و بن ویران بود."
... و او آمد.
... که او در باران با نور آمد،
... او در باران با شور آمد.
... او انار دارد.
... او، اوست!
... و هنوز هم هستند سه نقطه هایی که تا ابد ادامه دارند!
، و من می خواستم تو باشی...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۶ ساعت 17:32 توسط بهشید و رضا
|