وقتی درود گفتم، ناگه جواب دادی، با یک اشاره ی دل

آن گاه خنده ها را، تقدیم عشق کردی، با صد ترانه ی دل

همیشه حسرت می خوردم که نیست!

نبود هم...

در کتاب ها خوانده بودم که:

" آن مرد با اسب در باران آمد!"

امّا کدام مرد؟ کدام اسب...؟!

همیشه پشت آخرین جمله ی ذهنم سه نقطه می گذاشتم تا جای خالی اش را برای ام پر کنند...!

انگار طلسم شده بود:

"خانه ی در به دریم از ته و بن ویران بود."

... و او آمد.

... که او در باران با نور  آمد،

... او در باران با شور آمد.

... او انار دارد.

... او، اوست!

... و هنوز هم هستند سه نقطه هایی که تا ابد ادامه دارند!

، و من می خواستم تو باشی...