وقتی دل سودایی میرفت به بستانها —— بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل —— تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها، وی مُهر تو بر لبها —— وی شور تو در سرها، وی سرّ تو در جانها
تا عهد تو در بستم، عهد همه بشکستم —— بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن —— کوته نظری باشد، رفتن به گلستانها
آنرا که چنین دردی از پای دراندازد —— باید که فروشوید دست از همه درمانها
گر در طلبش رنجی، ما را برسد شاید —— چون عشق حرم باشد، سهل ست بیابانها
هر تیر که در کیش ست، گر بر دل ریش آید —— ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها
هر کو نظری دارد،با یار کمان ابرو —— باید که سپر باشد، پیش همه پیکانها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش —— میگویم و بعد از من گویند به دورانها


ای مه و مهر روز و شب آینه دار حُسن تو.... حُسن،جمال خویش را در تو نگاه می کند

آفتاب تابان قلب من...بهترینم....باز هم سالگرد پیوند عاشقانه مان فرا رسیده...خداوند عشق و مهربانی را شکرگذارم برای هدیه جاودانی و موهبتی با شکوه که در دل من و تو نهاد...بدان که زندگی را در کنار تو و عشق جاودان مان می ستایم و تا ابد در کنار تو می مانم...همیشه دوستت دارم...همیشه....

من آن عاشق ترین پروانه هستم....که عهدی بر سر جان با تو بستم
تو آن شمع خرامان سوز هستی...که چون آتش به جان من نشستی