از یک اسیر خسته تا حضرت عشق...
انگار حادثه ها نظم ندارند!
گاهی از کاهی، کوهی می سازند
و گاهی یک کوه را به هیچ هم به حساب نمی آورند!
تو غریب،
من یک اسیر خسته،
که سودای ناخجسته،
هدیه ای بود از قاموس بی ناموس،
ارزانی بر من!
تا که فریادی به گوش جانم رسید:
"هله! بشکن این قفل زندان بی عشقی را."
من معنی پیک را تنها در ذهن دنیامداران خسته از خود یافته بودم،
و حال می دانم:
گاهی یک پیک، یعنی جان؛ یعنی مراد؛ یعنی خدا؛ یعنی...
پیک لبی می خواهم،
پیک جانی می دهم،
که...
بنگرید!
قیامت همین جا است،
در همین نزدیکی،
نزدیک تراز رگ گردن به شما،
یا جام زهر است ریخته در حلقوم به اصطلاح بر کام دل رسیدگان نامراد
و یا جرعه ی نابی است از می چشمان تو تا مستی بی حساب،
که قیامت من همین است بی قیامت!
آخر یک کرشمه کافی است برای برپایی قیامتی!
یار در خانه بود،
و من چشم به در!
"بگذار تا مقابل روی تو بگذریم"
خداوندگارا!
نعمت قیامت پایدار را
بر من ارزانی دار.
نیک می دانم که می خواهی و می خوانی...
و
خداحافظ ای اسیر خسته!
ای بر در زخم ها نشسته!
ای...
و درود ای نامدارترین نامداران این دیار:
ای حضرت عشق!