عاشقانه...
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تواَم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از اندوه، بیش
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مژگان من
ای ز گندم زارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای درِ بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تواَم دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر،جز درد خوشبختی م نیست
این دل تنگ من و این بارِ نور؟
های و هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران ِ من
داغ ِ چشمت خورده بر چشمان ِ من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دوبال زرنشان
آمده، از دوردست آسمان
از تو تنهایی ام خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگ هام را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت، قدم هایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هُرم خواهش سوخته
آه،ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران ِ تنم
آه، ای روشن طلوع ِ بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه،آه! ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگی ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی ست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم،من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادی ام یکدم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل ِ تنگ من و این دود ِ عود؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لای لای ِ سِحربار
گاهوارِ کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لحظه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی